تبليغاتX
پيش نويس

پيش نويس

بايد بنويسم.تا بعضي چيزها از يادم نرود!

روز سيزدهم

حال كه از چيتگر دور افتادم، آخر هفته ي پيش براي اولين بار راهي پيست دوچرخه سواري سرخه حصار شدم. اما نه طبيعت اين پارك و پيست زياد چنگي به دلم نزد. به هر حال ناهارم را همراه برده بودم و ساعتي را به گشت زني پرداختم. رفت و آمد بين خانه تا سرخه حصار بسيار لذت بخش بود. براي اينكه بتوانم يك هفته پشت اين ميز بنشينم بايد آخر هفته ها حتما اينكار را بكنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 10:9  توسط مرضيه امجد  | 

روز دوازدهم

يك

خانه كه عوض شد، مسير دوچرخه سواري به اداره كمي نزديكتر ولي بسيار راحت شده است. ديروز را با دوچرخه به سر كار آمدم. هوا افتضاح بود. چاره اي نيست بايد بعضي روزها ركاب بزنم تا آماده باشم و رويايم پژمرده نشود.

 طبق معمول هر صبح به وبلاگ امير يكتا سر زدم، همان مطلب ديروز هنوز آنجا بود با عكس شادي گنجي.  كامنت ها را كه ورق مي زدم متوجه شدم آقاي يكتا و ديگر دوستانشان خيال سفر به جنوب را دارند، يك لحظه خودم را كنار ساحل خليج، سوار بر دوچرخه تصور كردم... و  صداي خانم همكار كه مي پرسيد به چي لبخند مي زنم از روياي شيرين به پشت ميزم نشاند!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 13:58  توسط مرضيه امجد  | 

روز يازدهم

پس از مدت ها دوباره سر وقت دفتر پيش نويسم آمدم و كامنت ها را خواندم. 

اول بگويم من وبلاگ نويس گوشه گيري هستم و اگر اينجا گاهي يادداشتي مي گذارم به دليلي است كه برايم خودم نگهش داشته ام. 

بايد ماجرايي، خوشي يا دردي باشد تا بنويسم، وقتي چيزي ندارم نمي نويسم. اما زياد مي خوانم. خصوصا وبلاگ هايي كه مربوط به سفر با دوچرخه است. ماجراهاي آدمهايي كه با اين وسيله دوست داشتني سفر مي كنند. البته بي پرده بگويم به بعضي ارادت بيشتري دارم كه به سليقه و علائق شخصي خودم مربوط است. 

و در جواب رادمرد شجاعي كه كامنت خصوصي گذاشته بودند كه عكسي بگذارم تا ايشان باورشان شود بايد بگويم من در زندگي شايد فقط به باور يك نفر نياز داشته باشم و او همه نيستند!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 13:23  توسط مرضيه امجد  | 

روز دهم

چند روزي است يارانه ام در حساب مانده و دستم به كارت نمي رود تا نقدش كنم. چرا كه بلافاصله به گاز تبديل مي شود در سرماي ناجوانمردانه و يار و يارانه مي مانم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 8:17  توسط مرضيه امجد  | 

روز نهم

يك

سرما خوردگي ديشب بالا گرفت، پس امروز با تاكسي و اتوبوس به سر كار آمدم و نيم ساعت تاخير شد. اينطور كه پيدا دست كم مدتي را در رخوت بيماري سر خواهم كرد.



+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 12:43  توسط مرضيه امجد  | 

روز هشتم

يك

صبح دير بيدار شدم، كمي ناخوش بودم، اما نشد كه از خير دوچرخه سواري بگذرم! در فكرم دوباره عشقي را بياغازم يا در هواي گس فراغ بمانم. آن يكي اندكي تپش قلب مي آورد و اين سكون و ياس. هميشه پاييز ارزش اين را دارد كه عشقي تازه را بياغازيم.

دو

مانده ام از كجا شروع كنم؟! چه بگويم كه خودم باور كنم... درست است كه زندگي ام اكثرا با همين دور بيهوده جريان دارد، اما هر جريان تازه اي بايد طمع و اثر بي همتاي خود را داشته باشد.

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1390ساعت 10:29  توسط مرضيه امجد  | 

روز هفتم

1
 امروز اهالي اداره را جمع  كردند تا براي تجديد ميثاق به بهشت زهرا ببرند، در اتاق ماندم. خدايا چه مي شد روحانيان و سپاهيان ساسانيان دچار فساد و گسستگي و دشمني و ظلم و جور ... نمي شدند و اين دق تاريخي نصيبمان نمي گشت تا هر روز صبح را با اين فكر كه اخراج خواهم شد از خواب بيدار شوم!

2
كاش معجزه اي شود و پليس راهنمايي و رانندگي ما اين موضوع را بالاخره درك كند كه اگر در كار عبور و مرور دخالت نكنند، ترافيك چون جوي روان خواهد شد. كاش چراغ ها را روي اتومات رها مي كردند و رانندگان چشمشان به Po نمي افتاد و هر صبح شاهد محشر كبرا در چهارراه ها نبوديم و كاش احمدي نژاد لال مي شد!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 9:19  توسط مرضيه امجد  | 

روز ششم

1

سه روز تعطيلي به خواب و خور گذشت مگر روز جمعه كه كمي كوه پيمايي كردم. صبحانه را هم كه دو عدد تخم مرغ، يك عدد خيار و يك عدد گوجه فرنگي را شامل مي شد را در ايستگاه دو نوش جان كردم و سرازير شدم به سمت خانه.


2

امروز اولين روز مدارس بود و صبح در شك بودم كه با دوچرخه بيايم يا خير كه زور دوچرخه چربيد و آمديم. خيابان ها از زور شلوغي منفجر بود. به هر حال از ميان آهن و دود باريكه راهي پيدا شد و به اداره رسيدم. پاسباني در پشت چراغ قرمز مي گفت: "تا 15 مهر اوضاع همين است!"

Normal 0 false false false
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 11:12  توسط مرضيه امجد  | 

روز پنجم

1
شربت سيتريزين مثل آبي بود كه روي حساسيت پاييزي كه ديشب بسيار عذاب آور شده بود ريختم و تخت و روي تخت خوابيدم تا 6:30!
كمي دير بود. فقط ليواني شير نوشيدم و بقيه صبحانه را آوردم تا در اداره با فراغ بال بيشتري نوش جان كنم. حين صرف صبحانه، توسط خانم همكار در جريان تمام حرف و حديث و شايعات اداره قرار گرفتم و البته كه صبحانه بسيار چسبيد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 8:2  توسط مرضيه امجد  | 

روز چهارم

1

هوا دلپذير شد و حساسيت پاييزي با فين فين فراوان  از راه آمد. امروز بدون دوچرخه به اداره آمدم، چون ماجراي عينك و تعويض شيشه همچنان ادامه دارد. عجب مي چسبد اين چاي داغ!

2

خانم همكار كه هر روز سيب و هلو مي آورد و تعارف مي كرد و مي خورديم، امروز چيزي نياورده است! جالب اينكه خودش از اين بابت خيلي خجالت زده است، ما هم مثل معتادان با حال خمار و البته به شوخي گفتيم: " خانم اين رسمش نيست كه يكهو جيره ي ميوه ي ما رو قطع كني! لااقل يك دانه سيب مي آوردي..."


3

رخوت و پوچي زندگي اداري هم حالي دارد كه نگو و نپرس! ناهار كه عبارت بود از مرغ و برنج و سيب زميني هويج به همراه سبزي كه يكي از همكاران آورده بود زدم بر بدن و الان توپه توپ. ديگر جانم برايتان بگويد كه يك فنجان چاي هم لحظه شماري مي كند تا بنوشمش.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 7:55  توسط مرضيه امجد  |