روز سيزدهم
بايد بنويسم.تا بعضي چيزها از يادم نرود!
يك
خانه كه عوض شد، مسير دوچرخه سواري به اداره كمي نزديكتر ولي بسيار راحت شده است. ديروز را با دوچرخه به سر كار آمدم. هوا افتضاح بود. چاره اي نيست بايد بعضي روزها ركاب بزنم تا آماده باشم و رويايم پژمرده نشود.
طبق معمول هر صبح به وبلاگ امير يكتا سر زدم، همان مطلب ديروز هنوز آنجا بود با عكس شادي گنجي. كامنت ها را كه ورق مي زدم متوجه شدم آقاي يكتا و ديگر دوستانشان خيال سفر به جنوب را دارند، يك لحظه خودم را كنار ساحل خليج، سوار بر دوچرخه تصور كردم... و صداي خانم همكار كه مي پرسيد به چي لبخند مي زنم از روياي شيرين به پشت ميزم نشاند!
پس از مدت ها دوباره سر وقت دفتر پيش نويسم آمدم و كامنت ها را خواندم.
اول بگويم من وبلاگ نويس گوشه گيري هستم و اگر اينجا گاهي يادداشتي مي گذارم به دليلي است كه برايم خودم نگهش داشته ام.
بايد ماجرايي، خوشي يا دردي باشد تا بنويسم، وقتي چيزي ندارم نمي نويسم. اما زياد مي خوانم. خصوصا وبلاگ هايي كه مربوط به سفر با دوچرخه است. ماجراهاي آدمهايي كه با اين وسيله دوست داشتني سفر مي كنند. البته بي پرده بگويم به بعضي ارادت بيشتري دارم كه به سليقه و علائق شخصي خودم مربوط است.
و در جواب رادمرد شجاعي كه كامنت خصوصي گذاشته بودند كه عكسي بگذارم تا ايشان باورشان شود بايد بگويم من در زندگي شايد فقط به باور يك نفر نياز داشته باشم و او همه نيستند!
يك
سرما خوردگي ديشب بالا گرفت، پس امروز با تاكسي و اتوبوس به سر كار آمدم و نيم ساعت تاخير شد. اينطور كه پيدا دست كم مدتي را در رخوت بيماري سر خواهم كرد.
يك
صبح دير بيدار شدم، كمي ناخوش بودم، اما نشد كه از خير دوچرخه سواري بگذرم! در فكرم دوباره عشقي را بياغازم يا در هواي گس فراغ بمانم. آن يكي اندكي تپش قلب مي آورد و اين سكون و ياس. هميشه پاييز ارزش اين را دارد كه عشقي تازه را بياغازيم.
دو
مانده ام از كجا شروع كنم؟! چه بگويم كه خودم باور كنم... درست است كه زندگي ام اكثرا با همين دور بيهوده جريان دارد، اما هر جريان تازه اي بايد طمع و اثر بي همتاي خود را داشته باشد.
1
سه روز تعطيلي به خواب و خور گذشت مگر روز جمعه كه كمي كوه پيمايي كردم. صبحانه را هم كه دو عدد تخم مرغ، يك عدد خيار و يك عدد گوجه فرنگي را شامل مي شد را در ايستگاه دو نوش جان كردم و سرازير شدم به سمت خانه.
2
امروز اولين روز مدارس بود و صبح در شك بودم كه با دوچرخه بيايم يا خير كه زور دوچرخه چربيد و آمديم. خيابان ها از زور شلوغي منفجر بود. به هر حال از ميان آهن و دود باريكه راهي پيدا شد و به اداره رسيدم. پاسباني در پشت چراغ قرمز مي گفت: "تا 15 مهر اوضاع همين است!"
1
هوا دلپذير شد و حساسيت پاييزي با فين فين فراوان از راه آمد. امروز بدون دوچرخه به اداره آمدم، چون ماجراي عينك و تعويض شيشه همچنان ادامه دارد. عجب مي چسبد اين چاي داغ!
2
خانم همكار كه هر روز سيب و هلو مي آورد و تعارف مي كرد و مي خورديم، امروز چيزي نياورده است! جالب اينكه خودش از اين بابت خيلي خجالت زده است، ما هم مثل معتادان با حال خمار و البته به شوخي گفتيم: " خانم اين رسمش نيست كه يكهو جيره ي ميوه ي ما رو قطع كني! لااقل يك دانه سيب مي آوردي..."
3